تولده!
فوووووووت …..
فووووووووت …
فوووووووت ….
بیا شعما رو فوت کن !!!
تولدت مبارک !!!
رقص ماهي هاي دريا مال تو
هرچه دارم از تو دارم مهربان
زندگيم امروز و فردا مال تو
تولدت مبارك

never let the fear of streaking out keep you from playing the game...

ژرالدین! دخترم،
اینجا شب است ... شب نوئل؛ در قلعه ی کوچک من همه ی این سپاهیان بی سلاح خفته اند ، نه تنها برادر و خواهر تو ، حتی مادرت. به زحمت توانستم بی آنکه این پرندگان خفته را بیدار کنم خود را به این اتاق کوچک روشن ، به این اتاق انتظار پیش از مرگ برسانم....
فرا رسیدن نوروز باستانی، یادآور شکوه ایران و یگانه یادگار جمشید جم بر همه ایرانیان پاک پندار، راست گفتار و نیک کردار خجسته باد
هان انجمن شد بر تخت اوی از آن بر شده فره بخت اوی
به جمشید بر گوهر افشاندند مر آن روز را روز نو خواندند
سر سال نو هرمز فرودین بر آسوده از رنج تن، دل ز کین
به نوروز نو شاه گیتی فروز بر آن تخت بنشست فیروزروز
بزرگان به شادی بیاراستند می و رود و رامشگران خواستند
تا سلامی دیگر
فعلا
دوم تمام ملت بی ضرر و بی ملال
سوم رسیدن ما به قله های کمال
چهارم تمام جیب ها پر از پول ، اما حلال . . .
این متن زیبا رو از اینجا برداشتم!
امسال من براي اولين بار تا 26 اسفند که امروز باشه رفتم مدرسه! حالا مي خوام خاطره اين روز دل انگيز رو بنويسم! البته اين خاطذه فقط به مدرسه ختم نميشه و تا آخر روز رو مي خوام بنويسم!
صبح بلند شدم که بر مدرسه. اصلا احساس خوب نداشتم! اما تو سرويس به خودم گفتم هيچ کس نمياد! پس بذار خوش بگذرونيم و مدرسه خالي رو هم ببينيم! ماشاالله هم که کلاس ما چقدر خالي بود! از 31 نفر 3 نفر غايب بودن که دوتا از اين سه نفر هم از ناظممون اجازه گرفته بودن! فکر نکنم تو کل سال کلاس ما انقدر کم غايب داشت!
باز گفتم عیب نداره. معلم ها حتما نیومدن. بازهم اونجایی که خیلی خوش شانس تشریف داریم. همه معلم ها از تقویتی گرفته تا اصلی اومده بودن. معلم فیزیکمون که فکر کنم می خواست ما رو بکشه. چون هیچ کس از کلاس ما انتظار نداشت که این همه حاضر داشته باشیم!
قشنگ داشتم می سوختم. کلاس کناریمون فقط 10 نفر حاضر داشتن. یکی از کلاس های دوم فقط از 43 نفر فقط 5 نفر اومده بودن. تو طبقه سوم که بچه های سوم هستن از کل طبقه فقط یک نفر اومده بود. تو عمر 9 ساله دانش ـموزیم تا این روز مدرسه نیومدیم!
خوبی روز به همون جا تمام نشد.قرار بود عصری با صبا و پاری بریم سرزمین عجایب! همه برنامه ها جور شده بود که ناگهان یه پیامک اومد که نوشته بود که امروز ساعت 4 تا 6 جلسه برنامه ریزی روز نجوم هستش! از اونجایی که منم می خواستم غرفه بگیرم با صبا رفتیم رصد خونه. بچه ها رو دیدم بعد از عمری.یه اتفاق دوست داشتنی افتاد.خواهر زاده آقای نوروزی هم اونج بود! خیلی دختر دوست داشتنی بود. از اون دوست داشتنی تر برخورد دایی هاش (آقای نوروزی و پیمان بود). آقای نوروزی خیلی sweet بودن. تا حالا آقای نوروزی رو انقدر بانمک و sweet ندیده بودم!
این هم داستان روز 26 اسفند سال 1387
تا سلامی دیگر
فعلا